نشسته بودم پشت میزم و داشتم اینترنت گردی میکردم که یهو، بومب ! دو تا
ماشین به هم خورده بودند. دقیقن همین چهار راه خلوت تو کوچه پس کوچه های
شهر. بله دو تا ماشین به طرز فجیعی سر همین چهار راه مجاور من تصادف کرده
بودند. یه ماشین نسبتا نو با صاحب آلمانی و اون یکی یه ماشین مدل شاید
۱۹۹۰ با صاحب ترک. مقصر هم ترکه بود. ماشینش هم خیلی آسیبش بیشتر از ماشین
آلمانیه بود. آلمانیه داد و هوارش کوچه رو پر کرده بود. ترکه سرش پایین بود
و دستاش تو جیب کتش و با سر اونو تایید میکرد. پیرمرده ولی کوتاه نمیومد.
زنه آلمانیه رفت زنگ زد به پلیس که خودش کلی طول کشید تا بیان. زنه به پسر
ترکه گفت شبرنگ های نارنجیتو بیار بزار پشته ماشینت که ماشین های دیگه با
سرعت نیان بهت بزنن. پسره تو سکوتش در صندوق عقب رو باز کرد. پر بود از رنگ
و قلمو بعد یه آن به خودش اومد گفت من شبرنگ ندارم ! زنه گفت پس بزار از
ماشین عکس بگیریم بیا بزن کنار بعدش. زدند کنار و بلاخره پلیس اومد. عکس
گرفت و پیرمرده تو گوش پلیس هی وز وز کرد و آخر سر هم پلیس یه رسید بالا
بلند به پسر ترکه داد و رفتند.
اینا رو گفتم که بگم اگه این تصادف بین ۲ تا آلمانی اتفاق میفتاد این پیرمرده جرات نداشت صداشو بلند کنه چون خاک حق میاره واسه آدم ها. این پسرک اگه تو آنکارا یا استانبول یا هر در پیت آبادی تو ترکیه تصادف کرده بود، اینجوری سرشو مینداخت پایین و هیچی نمیگفت ؟! مهاجرت آدم رو دلتنگ میکنه، افسرده میکنه، ناراحت میکنه ما دیگه تو سرشون نزنیم !
اینا رو گفتم که بگم اگه این تصادف بین ۲ تا آلمانی اتفاق میفتاد این پیرمرده جرات نداشت صداشو بلند کنه چون خاک حق میاره واسه آدم ها. این پسرک اگه تو آنکارا یا استانبول یا هر در پیت آبادی تو ترکیه تصادف کرده بود، اینجوری سرشو مینداخت پایین و هیچی نمیگفت ؟! مهاجرت آدم رو دلتنگ میکنه، افسرده میکنه، ناراحت میکنه ما دیگه تو سرشون نزنیم !